« عاقبت خواهم مُرد »
و تنِ خسته ی من در دلِ سردِ کفنم خواهد خفت !
سال ها می گذرد ... وزمان ، نام مرا ؟، یاد مرا
از همه ی خاطره ها خواهد شُست ...!
باز می اندیشم :
بعد مرگم آیا ، این زمان ، خاطره هایم را هم
از کتاب و ورقِ ذهنِ تو هم خواهد شست ؟
گاه فکرم این است :
- و از این فکر بسی می خندم -
دوست دارم روزی ، که مرا مرگ در آغوش گرفت
وبخواهند که جسمم به دلِ خاک سپارند و رهایم بکنند
تو بیایی و دمی ، جسمِ بی جانِ مرا تنگ در آغوش کشی ...
خنده ام می گیرد ...!
من توقع دارم ، تو که اندازه ی یک قافیه وسعت داری
نه به اندازه ی هق هق بلکه ، کَمَکی گریه کنی ...
خنده دار است عزیز ... خنده دار است بسی ...می دانم .!
« می دانم عاقبت خواهم مرد »
عاقبت بادِ زمان ، خاکِ آن خاطره ها را حتی
از سَرت خواهد برد ...
می دانم ...
سارا.



تیر 1387
