راه ِ سحر
و چه اندازه دلم
به افق های شب تیره ی خود نزدیک است !
و شب تیره ی من آیا باز
در سحرگاهِ غروبی دیگر
صبح را خواهد دید ؟
باز شب شد ولی من می دانم
که فقط ،
«دو قدم مانده به صبح»
ولی افسوس قدم های شبم
که بسی سنگین است ...
که بسی طولانی است
راهِ کوتاهِ رسیدن به سحر را
باز طولانی و خسته
باز نالان و شکسته
طی خواهد کرد...
صبح باز هم دور شد
باز من ماندم و این تیره گی ِ دور از صبح...
سارا.ت
باز من ماندم و یاد ترِ تو
در مسیر راهی که فقط
دو قدم فاصله دارد با صبح. |