جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 تیر 1387
خیالاتم ...

گاه با خودم می اندیشم :

 چه قدر خوب میشد اگر تو هم عاشق بودی ...

چه قدر قشنگ میشد اگر باز برایم حرف می زدی ....

چه قدر زندگی برایم معنا داشت ... اگر تو با من بودی ...فقط با من وبرای من ...

ولی حالا چه قدر دلتنگی های من با رفتن تو زیاد شده ...

چه قدر زندگی تلخ است با دیدنت ولی نداشتنت !!

چه قدر دلِ قَلمَم میگیرد وقتی چیزی برای نوشتن دارد ولی کتاب ها و دفتر های تو را نمی یابد !

چه قدر برای صندلی سخت است که جای خالی تو را به دوش بکشد ...

چه قدر بعد از رفتن تو  « چه قدر» های زندگی من زیاد شده ...!

چه قدر سوال دارم :

چرا خدا با اینکه میدانست پایان کارِ ما اینگونه خواهد بود

 از آغاز قصه هشداری به ما نداد ؟؟؟

چرا من زنده ام ؟؟؟ چرا خدا هست و نیست ؟؟؟ چرا خورشید اینقدر سرد می تابد ؟؟؟

چرا همه ی چرا ها را نمیتوان نوشت ؟؟؟؟

چرا زمین گرد است که هرچه بدویم به پایانش نخواهیم رسید ؟؟؟

چراهای ذهن من تمام نشد

ولی تو برای من به پایان رسیدی ...!

و وقتی تو به انتهای بودن خود برسی ، چه قدر بودن من با این چراهای خنده دار ،

با این ثانیه های سال صفت و با تمام موجود ها ظالمانه است !!!

یکشنبه 12 خرداد 1387
راه سحر

راه ِ سحر

            و چه اندازه دلم

            به افق های شب تیره ی خود نزدیک است !

            و شب تیره ی من آیا باز

            در سحرگاهِ غروبی دیگر

            صبح را خواهد دید ؟

 


            باز شب شد ولی من می دانم

                                    که فقط ،

            «دو قدم مانده به صبح»

            ولی افسوس قدم های شبم

            که بسی سنگین است ...

            که بسی طولانی است

            راهِ کوتاهِ رسیدن به سحر را

            باز طولانی و خسته

            باز نالان و شکسته

            طی خواهد کرد...

 


            صبح باز هم دور شد

            باز من ماندم و این تیره گی ِ دور از صبح...

سارا.ت

            باز من ماندم و یاد ترِ تو

            در مسیر راهی که فقط

             دو قدم فاصله دارد با صبح.

شنبه 28 اردیبهشت 1387
شهریار کوچولوی من

این نوشته ها قسمت هایی از کتاب شازده کوچولو ئه که وقتی به اینجاهاش رسیدم گریه ام گرفت ...!!!

چون اتفاقی  وقتی داشتم میخوندم حسابی دلم از یکی گرفته بود و خیلی هم ازش دور بودم ...!!!

بخونید ولی نظر یادتون نره .!!

 

 

شهریار کوچولو گفت : بیا با من بازی کن

روباه گفت : نمیتوانم هنوز اهلیم نکرده اند.!

-: اهلی کردن یعنی چه ؟

-: چیزی که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است ! تو الان برای من هزاران پسر بچه ی دیگری . و به هم هیچ احتیاجی نداریم . اما اگر منو اهلی کنی هردومان به هم نیاز پیدا می کنیم .

تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ئی می شوی و من برای تو .!

 

 

آدم فقط از چیز هایی که اهلی میکند می تواند سر در آورد . آدم ها دیگر برای سر در آوردن وقت ندارند .

همه چیز را همینجور حاضر آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست تو اگر دوست می خواهی خوب مرا اهلی کن ...!

 

 

اما آدم اگر گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودش را

به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد .

 

اما حالا حرف های خودم :

توی این دنیای درندشت هم  یه آدمی پیدا شده که ناخواسته منو اهلی کرد . بعد از اونم خیلی خیلی راحت گذاشت و رفت

تا حالا اهلی نشده بودم ، از اولش هم نمیدونستم که خودم رو تو خطر قشنگی به نام گریه میندازم ...!!!

اما مهم نیست یه تجربه ای کسب کردم برای اینکه یاد گرفتم چطوری خیلی راحت بتونم دیگران رو اهلی کنم در حالی خودم رام نشم ... !!!

واقعا معذرت میخوام که اینطوری حرف میزنم ولی تو این زمونه با این مردماش باید یاد بگیریم اهلی نشیم

چون ممکنه آخرش تو سیل گریه هامون غرق بشیم ...

کاش دل نبود تا اهلی نمیشدیم ...

دوشنبه 16 اردیبهشت 1387
کوچه باغ بچگی...

چه قدر خوب می شد حالا که رابطه ها هستند لا اقل دو طرفه بودند

کاش  لا اقل وقتی سد پشت چشمانم سوراخ می شد

و قطره های اشکم که سال های سال درون چشمم

  تبدیل به دریایی شده بود

به بیرون می ریخت

پترسی چون تو می بود تا جلواش را بگیرد ...

 

کاش وقتی مانند برگ های کتاب کبری

 در حال پرپر شدن زیر شلاق نگاه تو بوددم  

با تصمیمی کبری تر از تصمیم کبری نجاتم می دادی...

کاش وقتی در عطش نداشتنت له له می زدم

و چون تشنه ای در بیابان به دنبال جرعه ای مهر و محبت

از دریای لطفت بودم ، سفره ای به زیبائی و شکوه سفره ی کوکب خانم می انداختی

و در آن با مهرو نور و دوستی از من پذیرایی می کردی ...

باز دیوانگی و باز سر زدن به کوچه باغ های کودکی ...

چه قدر زیباست که تو در کودکی من هم جریان داری

در برگ برگ کتاب هستیم ...

در خط به خط داستان زندگیم...

نمی دانم می دانی یا نه ؟؟

من از همان تاریخ 1/1/1 می شناسمت ...

به زیبایی خودت قسم راست میگویم...

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387
عادت آدم ها

بودن ما آدم ها همیشه

عادت است برای دیگران

و نبودنمان شاید

یک اتفاق...!

همیشه فکر میکردم

نبودنم برای تو

یک حادثه است !

غافل از اینکه

برای آدم ها

حادثه ها هم عادت می شوند....!

 

 

پنجشنبه 22 فروردین 1387
توقع بیجا

وقتی قشنگترین و زیباترین چیزها رنگ باخته اند ،

 چه خنده دار است که می خواهم تو ...

تو بهترین و زیباترین من

 برایم سبز سبز بمانی...

 

وقتی بیرنگ ترین چیز ها

در این دنیا صد رنگ دارند ،

 چه انتظار بیهوده ای است

 که می خواهم تو هنوز هم

 برایم یکرنگ بمانی.!

 

شنبه 17 فروردین 1387
سرنوشت

اصلا نمیدونم چی میخوام بگم ؟؟؟؟؟

اصلا نمیدونم واسه چی باید چیزی بگم ؟؟؟؟

میدونم که هیچوقت نتونستم خوب بنویسم اما

دستم با سماجت تمام میخواد قلم به دست بگیره و بنویسه

از چی قراره بنویسم نمیدونم شاید از  تو ... از تو که ...

نه... میخوام باز از خودم و از این زندگی بنویسم :

ای کاش ما آدم ها هیچوقت بزرگ نمیشدیم

کاش همیشه تو دنیای بی خیالی خودمون می موندیم

یک زندگی آروم و بی دغدغه ...

زندگی ای که تمام دنیات میشه یه چرخ

 که ولش می کنی تو خیابون و

با یه چوب می افتی دنبالش...

اما همینکه بزرگ شدی این زندگیه

 که تو رو میندازه توی یه چرخ و

ولت می کنه تو سرنوشت ...

سرنوشت ننوشت ...

گر نوشت بد نوشت ...

اما باور کن  سرنوشت را نمی توان از سر نوشت ...

جمعه 16 فروردین 1387
باز هم دلتنگیییییییییییییییییییی

امشب باز بدجور دلم گرفته !!! دلم هوایی شده کاش اصلا عید مسافرت نمی رفتم  !!!

چند تا شعر غم انگیز ناک()  براتون مینویسم شاید دلم خالی شه .!!!!

شما هم اگه زحمتتون نمیشه بعد از خوندنشون برام شعر ها یا جمله های غم ناک آلود() بذارین!!

لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. !!!!

غربت را حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی پشت لحظه های آشنا .!!

همین که عزیزت نگاهش را

به دیگری تعارف کند

کافیست تا  تو غریب شوی.!!!

*********************************

آنچه هستیم

هدیه ی خداوند است به ما

و آنچه خواهیم شد هدیه ماست به خداوند .!!!

*******************************

آنجا که چشمــان مشتاقـــــی

 برایت اشک میریزد ،

 زندگـــــــــی

به رنج کشیدنش می ارزد.

****************************

 

پنجشنبه 15 فروردین 1387

سلام عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزان !!!

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا چقدر دلم واسه وبلاگم  تنگ شده بود !!!!

اون ته ته ته ته دلم یه کوچولو دلم واسه ی شما هم تنگ شده بود!!!

خوب بعد از دو هفته اومدم چی بگم خودمم نمی دونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

خوب می گم عید همه ی کسایی که به یادم بودن مبارک چه اونایی که کامنت گذاشتن  چه اونایی که نذاشتن .!!!

آهاااااا یه چیز دیگه هم می خواستم بگم می خواستم آرزو کنم تو بازی امروز نه استقلال ببره نه پرسپولیس !!!!!!!!

میدونین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون دلم نمیخواد مردم دوباره به جون هم بپرن.

خوش باشین تا بعد خداحااااااااااااااااااااااااااافظ !!!!!

پنجشنبه 16 اسفند 1386
اینا دوستای منن دوستای شما چی ؟؟؟...

هنوز شب است

شب ا ست و سیاهی  و بس

شب ا ست  و من فقط صدای دوستانم را

از ا عمـــاق بیابان های این ا طراف می شــنوم

دوستانم که تنها آنها بودند که در سیاهی شب های تار این شهر  تنهایم نگذاشتند

مونس تنهایی شب های من آن ها بودند .

آن ها که  وقتی همه مردم شهر در خواب بودند

با من از عشق و محبت ، از وفا ، از سیاهی بیابان و سکوت بی پایانش

 واز عشق های خفته در بیابان سخن گفتند

من نمی دانم  ، نمی دانم  که چرا کسی دوستان مرا دوست نمی دارد؟؟

چرا کسی دوست ندارد صدای دوستان مرا بشنود ؟

من هنوز نمیدانم چرا کسی از پارس و زوزه ی سگ خوشش نمی آید ؟؟

نمی دانم چرا هنوز زوزه ی گرگ وحشتناک و گوش خراش است ؟

چرااااا ؟؟؟؟

کاش شما هم می دانستید که اینان از شما آدمیان  وفا دار ترند

کاش می دانستید که  آن ها در سکوت و ظلمت نیمه شب

هنوز مرا تنها نگذاشتند

و تا صبح برایم آواز خواندند. تا صبح .....

کاش شما آدمیان می دانستید که اگر زوزه ی سگ در دل شب گم می شد

این سکوت زیبا آواز حزینی کم داشت.!!!