مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
شاملو...

خسته نباشید دوستای خوبم ...

قسمت هایی از بعضی شعر های شاملو رو براتون میذارم

امیدوارم خوشتون بیاد..

نمیدونم چرا اینقدر از این شعرا خوشم اومده

شاید چون یه جورایی حرف دل خودمه ...

 

نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من همه چیزیِ  به هیات او در آمده بود

آن زمان دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست ...!

**********************************

میان آفتاب هایِ همیشه

                          زیبایی ِ تو

لنگریست_

                 نگاهت

                                       شکست ِ ستمگریست_

و چشمانت با من گفتند

 که فردا

                                       روزِ دیگری ست_

*******************************

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِسکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه ئی بیهوده می خوانید .

چرا که ترانه ی  ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید

 به خاطر فردای ما اگر

                                بر ماش منتی است.

چرا که عشق خود ، فرداست

خود ، همیشه است  

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبرِ فریاد ها و حماسه ها

چرا که هیچ چیز در کنارِ من

از تو عظیم تر نبوده است

که قلبت

چون پروانه ئی

ظریف و کوچک و عاشق است ... !

*********************************                                                                                                 

 

مرا تو بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ؟

ستاره بارانِ جواب ِکدام سلامی به آفتاب

از دریچه ای تاریک ؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !

                                                                                                                                                                                     احمد شاملو

یکشنبه 26 اسفند 1386
نوروز رسیییییییییییییییییید

بعد از مدت ها ، دوستای گلم سلاااااااااااااااااااااااام .

امروزو آپ می کنم و شاید تا دو هفته ی دیگه نتونم بیام.

براتون دوتا داستانک نوروزی گذاشتم . بخونین حتما قشنگه !!!!

مگه میشه من چیزی بنویسم و خوب نباشه ؟؟؟؟؟؟؟

داستانک ها :

عذاب وجدان

گفتم: « دلشو ندارم . می ترسم بکشمشون! »

گفت : « مواظب باشی ،کسی کشته نمی شه ، آقا رضا .»

گفتم : « کافیه دستم بلرزه »

گفت : « کاری نداره پسر . آپولو که نمی خوای هوا کنی »

گفتم : « اگه یکی هم بمیره از عذاب وجدان می میرم »

گفت :  « پولش هم خوبه ها !! »

گفتم : « اگه مُردن چی ؟؟میمیرن دیگه . مگه نه اصغر آقا ؟؟؟ توی همین چند روز چند تاشون مردن ؟؟ »

گفت : « خود دانی من دست تنهام . شاگرد می خوام . تو نه ، یکی دیگه . »

اصغر آقا طوری را برد زیر آب . یک ماهی قرمز را گرفت .ماهی داخل توری بالا و پایین می پرید . سریع ماهی را درون تنگ آب انداخت و گفت : « دیدی ؟؟ به همین راحتی . »

 

پیر مرد و مینا

ـ پرتغال اعلای تامسون ، کیلویی هزار و پانصد تومن . این را از فروشنده شنید .

ـ از یک کنار چند ؟

ـ فقط دست چین !!

پیر مرد دست های چروکیده اش را در جیبش می کند .

فقط یک دویست تو مانی دارد .امروز هم کار گیرش نیامده بود .

***********************

سفره ی هفت سین را از همین الان چیده اند .

هفت سینش کامل است .

فردا حول و حوش ساعت نُه سال نو می شود .

پدر هم هست . اسکناس های نو چشمک می زنند .

مینا هفت سال دارد. چند تا اسکناس از مامان چند تا از بابا

*************************

شب برای اهالی حلبی آباد از نیمه گذشته است .

پیر مرد هنوز به خانه بر نگشته .

تمام کوچه های شهر را دور می زند .

کسی در خانه منتظر او نیست . همه رفته اند برای کار.

*********************

ساعت .... نُه .... سال نو شد .!!!

********************

پیرمرد با یک پرتغال به خانه برگشته است .

جیب هایش خالی است .

پسرشان نان خریده و دخترش کمی ماست.

امروز برای آن ها با دیروز هیچ فرقی نمی کند .

******************

مینا امروز خیلی خوشحال است .همه لباس هایش را نو خریده .

از کفش گرفته تا روسری .آن ها امروز کلی برنامه دارند . خیلی جاها باید بروند .

پدر ماشینش را از کارواش گرفته . مینا می رود با یکی از اسکناس هایش

یک شکلات پروتئینه ی خارجی می خرد . بقیه ی پولش را هم نمی گیرد ...

 

بیایید یه کاری کنیم نوروز امسالمون با سال ها پیش فرق کنه. به خدا بقیه هم حق دارن بهشون خوش بگذره . کاش به جای خریدن یه شکلات پروتئینه  با دو کیلو شیرینی معمولی درِ خونه ی او نا رو هم بزنیم ...

 

یکشنبه 12 اسفند 1386
زندگی چیه ؟؟؟؟؟

 

زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ار نه

ای بسا باغ و بهاران  که خزان من و توست

این همه قصّه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است ، نشان من و توست

(هوشنگ ابتهاج)

****************************************  

ازتون می خوام وقتی این شعر و متن پایینش رو خوندین نظرتون رو درباره ی زندگی بگین . با تشکر ... دوست دار شما.

زندگی چیست ؟

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد.

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.

زندگی شاید

طفلیست که از مدرسه بر می گردد .

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که

نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد.

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید :«« صبح به خیر »».

(فروغ فرخزاد)

واقعا به نظر شما زندگی یعنی چی ؟؟؟؟؟ زندگی  جز این کار های روزانه ی مسخره است ؟؟؟؟ زندگی جز اینه که هر روز باید دروغ و کلک و طعنه بشنوی ؟؟؟؟ آخه  زندگی چه موقع واقعا «« زنده گی »» میشه ؟ برای این مردمی که «« مرده گی »»  میکنند نه زندگی ! خسته شدم ، خسته شدم از این که هر روز باید در انتظار فردایی دقیقا مثل امروز باشم . فردایی که می دونم باز باید مثل امروز پشت چشم های بسته ی تو به زندگی مسخرم ادامه بدم. میدونم که هنوز هم خنده ها ونگاه هاتو ازم دریغ می کنی. می دونم قرار نیست مثل اولت بشی . بخدا می دونم .  ای خدا صدامو میشنوی ؟؟؟ الان این جایی ؟؟؟؟ ای خدا کاش چیزی به نام عشق و عادت رو خلق نمی کردی کاش....

 

شنبه 11 اسفند 1386
شعرها

بعد از یه چند روزغیبت  با یه چند تا شعر دوباره اومدم .

اومدم تا دوباره بهتون سلام کنم . من این ها رو به عشق شما ها نوشتم .

اگر خوندینو خوشتون اومد ،نامردین اگه نظر ندین...

یاحق ....

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مائی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم .

****************************************

کاش آن راحت جان این همه آزار نداشت

کاش خورشید رخش این همه بیمار نداشت

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد

دل ما بود که یک عمر خریدار نداشت

اگر از روز ازل قصه ی عشاق نبود

هیچ موجود به موجود دگر کار نداشت

*************************************

تا که هجران نبود وصلی نیست

وصل زاییده ی شب های غم است

گر دوصد بار بمیرد عاشق

بهر آن لحظه ی دیدار کم است

*********************************

کاش مردم همه می دانستند

که اگر عشق نباشد دل نیست

یک دل سرد جدا از تب عشق

به خود عشق قسم جز گِل نیست

**********************************

سیصدو شصت وپنج بار به شهر

چوب حراجم آشکار زدند

سیصدو شصت وپنج بارمرا

زنده کردندو باز دار زدند

********************************

دست بر زلفش زدم شب بود چشمش مست خواب

برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب

گفتمش خورشید سر زد

ماه من بیدار شو

گفت : تا من برنخیزم کی برآید آفتاب؟

*******************************

 

 

 

 

دوشنبه 29 بهمن 1386
دریچه ها

ما چون دو دریچه روبه روی هم ،

آگاه ز هر بگو مگوی هم .

هر روز سلام و پرسش و خنده ،

هرروز قرار روز آینده ،

عمر آینه ی بهشت اما ...آه

بیش از شب وروز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون ، نه ماه جادوکرد،

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد .

(مهدی اخوان ثالث)

 

شنبه 27 بهمن 1386
خلیل جبران

تا حالا کتابهای خلیل جبران رو خوندین ؟ بعضی از جملاتش واسه ی یک عمرمون بسه البته اگه روشون درست فکر کنیم . من تو قسمت دل نوشته ها بعضی از نوشته های اونو می نویسم . البته ممکنه از کسای دیگه هم باشه ،ولی جمله های خلیل جبران رو مشخص می کنم .

یا حق ...

- درباره ی من هرچه می خواهی بگو ،فردا درباره ی تو قضاوت می کند ،و گفته های تو شاهدی است در حضود محکمه و گواهی است در پیشگاه عدالت .

حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند ، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند.(خلیل جبران)

-         زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را میبیند ، عشق برای همیشه از زیبایی می هراسد، با این وجود ، زیبایی برای همیشه توسط عشق دنبال خواهد شد .(خلیل جبران)

-         یا خدا عاشق نمی شد یا ابراهیم اشتباه کرد که خانه ای ساخت بدون پنجره.!!

-         بگذارید کسی که دستان آلوده اش را با جامه ی شماپاک می کند ، جامه تان را با خود ببرد ، او دوباره محتاج آن خواهد شد، ولی شما هرگز .(خلیل جبران )

-         نوح هم که بیاید من و تو را با خود نخواهد برد ، ماهی ها بیرون کشتی زندگی میکنند.!!

 

 

شنبه 27 بهمن 1386
فتح یک قرن به دست یک شعر

بعد از یه چند روز سلام . خوبین ؟؟؟ هی منم بد نیستم

گاهی وقت ها آدم ها با یه شعر عوض میشن . مثل خود من . بعضی از شعرها واقعا قشنگن و تا مدت های زیادی ورد زبون ماست . مثل شعر کوچه از فریدون مشیری ( که مطمئنم همتون خوندینش. البته اگر تا حالا نخوندین میتونین تو قسمت نظرات بگین تا دفعه ی بعد براتون بذارم.)

به قول سهراب فتح یک قرن به دست یک شعر. این شعر حمید مصدق هم شعریه که خوندنش خالی از لطف نیست . خوشا به حال شاعرائی که با یک شعر یک قرن رو فتح کردند .!!

                یا حق...

تو به من خندیدی  و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من زود دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام ، آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ،

 می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا، خانه ی کوچک ما سیب نداشت !!

 

دوشنبه 22 بهمن 1386
خواب خدا...

در رویاهایم خدا را دیدم که با او گفتگو می کردم . پرسیدم چه چیزی بشر شما را سخت متعجب می کند ؟ گفت : کودکیشان . این که آن ها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند . سلامتی خود را از بین می برند تا پول به دست آورند و دوباره پول هایشان را از دست میدهند تا سلامتی خود را به دست آورند .حال را فراموش می کنند و به فکر آینده اند و وقتی به آینده میرسند به فکر گذشته اند ، بنابراین نه در حال زندگی می کنند ، نه در گذشته و نه در آینده . این که آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

     پرسیدم دوست داری کدام درس زندگی را بندگانت بیاموزند ؟ بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد . بیاموزند که آدمهایی هستند که آن ها را دوست دارند . فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق در دل آن ها که دوستشان داریم ایجاد کنیم ولی سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

دوشنبه 22 بهمن 1386
چقدر...

قلبم گرفته ...

هرگز نخواستم بگویم که تورا چقدر

عاشق شدم ؟ چه وقت؟چگونه ؟چرا؟چقدر ؟!

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده ی این ماجرا چقدر

من را شکست ، ساخت ، شکست و دوباره ساخت !

من را چرا شکست ؟ چرا ساخت ؟ یا چقدر ...؟

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چقدر

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا...چقدر

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا چقدر

خوب است با تو با همه بی وفاییت

قلبم گرفته است ، نپرس از کجا ؟ چقدر ؟

 قلبم گرفته است ، سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چقدر...

شنبه 20 بهمن 1386
دوره گرد...

این شعر قشنگو بخونید و بعد هم یه کسایی رو به یاد بیارین و براشون دعا کنید. (یادم رفت بگم : حتما نظرتو بگو!!!)

یاد دارم یک هوای سرد سرد                              می گذشت از توی کوچه دوره گرد

‹‹ دوره گردم کهنه قالی می خرم                          دسته دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی می خرم                              کاسه وظرف سفالی میخرم ››

اشک در چشمان بابا حلقه زد                                عاقبت ناله زد و بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست                       ای خدا شکرت ولی این زندگی است ؟؟

بوی نان تازه هوش از تن ربود                              اتفاقا مادرم هم روزه بود

چهره اش دیدم که لک برداشته                           دست خوشرنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود                                  بدتر از این خواهرم دلگیر بود

مشکل ما در دنان تنها نبود                                    حتم دارم که خدا آنجا نبود

ناگهان آواز خوب دوره گرد                                  پرده ی اندیشه ام را پاره کرد

‹‹ دوره گردم کهنه قالی می خرم                             دسته دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی می خرم                                کاسه وظرف سفالی میخرم ››

خواهرم بیرون دوید بی روسری                              کای ‹‹ آقا سفره خالی می خری ؟؟؟››

 

 

شنبه 20 بهمن 1386
سنگ...

در آسمان که بر پرمان سنگ میزنند

روی زمین به باورمان سنگ میزنند

درد کمی نبود که میخانه بسته شد ؟؟!!

در خانه هم به ساغرمان سنگ می زنند

ما کارمان به کار کسی نیست پس چرا

دیوانه وار بر سرمان سنگ می زنند ؟؟

بابا چه تلخ مرد ولی خوب شد ندید

این روزها به مادرمان سنگ میزنند

این نامه ها به دست خداوند می رسد ؟؟

حالا که بر  کبوترمان سنگ می زنند ؟؟

 

جمعه 19 بهمن 1386
این دیگه آخر بدبختیه...

بدبختی .....

از دردی که تمام بدنم را گرفته بود ، بیدار شدم و پرستاری را دیدم که بالای سرم ایستاده بود . گفت : ‹‹آقای فوجیما بخت یارتان بوده که از بمباران دو روز پیش هیروشیما جان سالم به در برده اید. حالا اینجا در امان هستید ، توی این بیمارستان.›› با صدای ضعیفی پرسیدم : ‹‹ من الان کجا هستم ؟؟›› گفت:  ‹‹ نا کازاکی››

 

 

 

جمعه 19 بهمن 1386
خدا کجا نیست؟؟؟؟

خدا کجانیست؟؟

شخصــی از

طفلی سـوال کرد

که اگر گفتی خــدا کجاست

 یک اشـرفــی به تو خواهـم داد .!!آن طـفل

در جـواب گفـت : اگـر گفتـی که خــداکجــا

نیســت مــن دو اشــرفی به تو خواهــم داد.!!....

شاید باورتان نشود این حرف را یک بچه گفته !!! اما فراموش نکنید ، ادبیات یعنی دروغ هایی که حقیقت دارند.

جمعه 19 بهمن 1386
فرشته و شاعر

فرشته و شاعر:

شــاعر وفرشتـه ای با هم دوست شدند . فرشتــه پری به شاعر دادو شــاعر

شعری به فرشتـــه داد . شاعر پر فرشته را لای دفترشعــرش گـذاشت

و شعر هایش بوی آسمان گرفت و فرشته ، شعر شاعر را زمزمه

کرد و دهانش بوی عشـق گرفت .خـدا گفت :دیگر تمام

شد! دیگر زندگی برای هردویتان دشوار می شـود .

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین

برایش کوچک است وفرشتـه ای

که مزه ی عشـق را بچشد

آسمــان را دیــگر

نمی خواهد.!!

جمعه 19 بهمن 1386

این شعر رو بخون وگرنه از دستت در میره ....

بعد هم نظرتو بگو ... ممنون  

اولین باری که طوفانی شدم                           پیش پای عشق قربانی شدم

یک ، دو گام از خویشتن بیرون شدم                واقف از اسرار پنهانی شدم

عشق غیر از تاولی پر درد نیست                      هر که این تاول ندارد مرد نیست

آب می خواهم سرابم می                               عشق می ورزم عذابم می دهند

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                         تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

کوه کندن گر بنا شد پیشه ام                          بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم سنگ بود                     قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

هیچکس درد مرا وا کرد ؟ نه !!                     فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !!

هیچکس چشمی برایم تر نکرد                        هیچکس یک روز با من سر نکرد

هیچکس اشکی برای من نریخت                      هر که با من بود از من می گریخت

خوب اگر این است من بد می شوم                  عشق اگر این است مرتد می شوم

گفته بودند عشق طوفان می کند                     هر چه می خواهد دلش آن می کند

گفته بودند عشق درد بی دواست                     علت عاشق ز علت ها جداست

آری اکنون آگه از آن می شوم                         زان همه جستن پشیمان می شوم

چند روزی هست حالم دیدنی است                  حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه با حافظ تفال می زنم                             گاه بر روی خودم زل می زنم

فاش می گویم به آواز بلند                             وارثان درد های ارجمند

آی مردم شوق هوشیاری چه شد ؟                   آن همه موسیقی جاری چه شد ؟

داد ها نابالغ و دلواپسند                                خنده ها در عین پیری نارسند

گفتم آخر عشق را معنا کنم                           تا که جای خویش را پیدا کنم

آمدم دیدم که جای لاف نیست                      عشق غیر از عین و شین و قاف نیست!!!

چهارشنبه 17 بهمن 1386

زندگی رسم خوشایندی است ،

 زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق .

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

چهارشنبه 17 بهمن 1386
صدای پای آب

من مسلمانم ،قبله ام یک‹‹ گل سرخ››

 جانمازم‹‹ چشمه›› ، مهرم‹‹ نور›› 

‹‹ دشت›› سجاده ی من من وضو با ‹‹ تپش پنجره ها›› می گیرم .

من نمازم وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر ‹‹گلدسته ی سرو››

 من نمازم را‹‹ پی تکبیره الاحرام علف›› می خوانم پی‹‹ قد قامت موج››.