موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن |
سریال گمشدگان
معروفترین سریال جهان پرفروشترین سریال جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تقدیم به شرقی ترین الهه ی شبهای ستاره ای کویر
اگر امشب به وادی سخن های من بیایی
چیزی جز گله نخواهی شنید...!
اما می دانم ، فردا که شود
باز هم بی خیال از همه چیز
ساده تر از همیشه
دوست داشتنت را ازسر میگیرم !
به مناسبت 28 خرداد
روز میلاد عزیزی که همیشه برایم عزیز میماند، حتی اگر از آن من نباشد
تولدت مبارک ... ای همه عشق ... ای همه ...
برای م.ط
سحر از رایحه ی عطرِ بهاران سرشار
جامِ گل از میِ شبنم لبریز
و بلندای حضورِ خورشید
جوهرِ زرد به آبینه ی پهناورِ دریا می ریخت !
و افق از گره آبی وزرد چه فسون ها که نکرد!
- صبحِ زیبای بهارینی بود –
باری امروز پس از مدت ها ،
آن بهارین صبح تکرار شده است !
و من از پنجره ی سبزِ امید
شعرِ بی قافیه یِ « عشق » و« زمان » و « هدف » و « ثانیه » را
به جهان می خوانم
در رگِ شعرِ من امروز فقط
شادیِ « آمدنت » می جوشد !
و به این علت من ،
هرچه "اندوه " و "غم" و "غصه" و "تنهایی" را
دور خواهم کرد از این شعر عظیم ...!
این فقط شعر ی نیست
که زبانم گفته !
همه احساسم را واژه واژه به سخن آوردم !
امروز ، روزِ میلاد و جوانه زدنِ هستیِ توست
و در این روزِ بزرگ ، روحِ من پرواز خواهد کرد تا
خبرِ آمدنت را به همه عالمیان مژده دهد ...!
برای "م.ط" به یاد شبی که نبود ...
امشب
هوای این شهر
خالی از نفس های توست .
و اتاق ، دوری تو را با پنجره درد دل میکند
تو نیستی و حتی آسمان هم امشب
نبودت را فریاد می زند.
و چه غمگین می بارد ...
همانند چشم های من
امشب که نیستی
من هوای بدون حضور تو را تنفس می کنم
و زنده ماندن بی تو چه زنده ماندن دردناکیست !
...
امشب
نبض تو در رگ شهر دیگری می زند
و تو در رودی دیگر در جریانی
- خوشا به حال ماهیان آن رود -
ولی درهر کجایی
زودتر بیا
که ماهی تنگ دلم بی قرار توست!
پنجره
من چه آرام امشب زورقِ وسوسه ی پنجره را می بینم
که مرا می خواند
باز امشب رازی ، پشت این پنجره پنهان شده است
پشت این پنجره چیزیست که افسون شده با ظلمتِ شب
کاش ازین پنجره پیدا می بود :
رقص آب و پرش مرغابی
گریه ی ابر ولی ،
خنده ی سرخ ِ گلی سرخابی
وزش ساده ی باد ، لرزش شاخه ی بید !
کاش ...
کاش اینان همگی پیدا بود
کاش این پنجره راهی به ترنم ها داشت !
من فقط لغزش آرامش را
لب این پنجره حس خواهم کرد ..!
لب این پنجره ای کاش شود
بغلی نغمه ی آرامش کاشت ...!
دیگر سرانگشت خورشید ، که صبحدم به شیشه پنجره می خورد
آدمیان را از خواب شب بیدار نمی کند
حال دیگر ، پرده های تیره ی تجمل
حائل میان آدمیان و خورشیدند !
..
زمانی افق دمیدن خورشید سپید سپید بود
و سرشار از زمزمه ی سکوت...!
و اکنون چه نادانند آدمکان آهنی عصر آهن
که می پندارند افق سپید گذشته را
بارنگِ سرخ خون و رنگِ تیره ی دود
رنگین و زیبا کرده اند
..
زمانه دیگر ، زمانه ی رسیدن کوه ها به یکدیگر
و نرسیدن آدم ها به هم است ...!
و «محبت» را سر پنجه ی «سیاست» سال هاست که به خاک سپرده
و کسی نفهمید ، این دفینه ی با ارزش
در کجای قبرستان زمان دفن شد ؟؟...
..
و من می دانم که عاقبت ، «کسی خواهد آمد»
و به جای درخت های آهنی ، «شاخه ی نور» خواهد کاشت
و سیاه ترین شعر های سپیدمان را
به مهمانی غزل های شکفته در عطر باران خواهد برد!
من در لابه لای سیاهی این شبها
به این ترانه های سپید رسیده ام .
که «فردا» را
خیلی زودتر از آنکه خورشید طلوع کند
به اتاقم می آورند
غزل از رایحه ای سرد چنان سرشار است
چون تو ، کز سردی ایام چنان لبریزی !
و دلم از تپشی گرم چنان مانده تهی
چون همان جام تهی مانده ای از باده مست ...!

بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی ،
امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی ...!
که عشق در آنجا رنگی دگر به خود میگیرد .
عشق در آنجا جاودانه میشود ....

لحظه ی آخر بهم گفت :
« نامرد...! حرفات خیلی بوداره !»
و رفت ...
و من هنوز دارم فکر می کنم که از حرفای من به جز بوی گلهای رزی که هر روز می خریدم چه بوی دیگه ای میومد ؟
نمی شود تو را ز خاطر برد ...
اما من کنار همه ی خاطراتِ با تو بودنم
یک علامتِ ضربدر قرمز گذاشته ام
که یادم نرود می خواهم تو را از یاد ببرم ...!
سارا.ت
میدانم که خواهم رفت و نخواهم ماند
پس تو را به حرمتِ سکوتِ بال ِ قاصدک قسم
بیا و اندکی بیشتر کنار خاطره هایم بنشین
تا فردا روز اگر وقت شد و گذری به خاطره ها کردی
به یاد بیاوری که کسی ، روزگاری ، به خاطره ی تو زنده بود ...!!
سارا.ت

زاده ی کویری و از نسل آفتاب
تازه می فهمم تعجبی ندارد که دستانت همیشه گرمند !
تو ، دختر کویری ، الهه شرقی نام توست !
ببخش که من به اشتباه نام تو را بر خود نهاده ام !
سارا.ت
زندگی زندان یخ زده متروکیست
که من بی هیچ اراده ای مجبور به تحمل آنم
خدایا کمکم کن که اگر تو مرا تکیه گاه نباشی
نامردی این نامردمان کمرم را خواهد شکست ...!

شاید من، نه ، ولی چشمانم .... چشمانم عجیب دلشان برای چشمان تو تنگ شده !
اینجا نیستی و حالا دلم تنگ و دستانم حریص نوشتنند ... !
اگر تو نباشی و دلم بگیرد ، نوشتن بهانه نمیخواهد ...
فضای تهی از تو خود بهانه ایست برای از تو نوشتن !
دلم عجیب گرفته است .. .!
امشب پناه خواهم برد به بی ربط ترین نقطه اتاقم و بی بهانه تر از همیشه خواهم گریست !

